در ادامه، هر آنچه باید درباره «در خانه جهان خانم» بدانید به همراه مهمترین جزئیات و اطلاعات تکمیلی ارائه شده است.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
دوست شاعرمان كه برخلاف بقيه شعراي مشهد خيلي هم محجوب است تعريف ميكرد:
6 سالم بود و همسايه اي داشتيم به نام جهان خانوم كه يك خانه 3 طبقه داشت كه دور تا دور آن مثل زندان ساختمان بود و وسطش حياط خانه بود و تعداد زيادي مستاجر در ان خانه زندگي ميكردند طوري كه در ِ خانه هميشه باز بود و من كه وارد خانه ميشدم كسي معترضم نميشد كه اينجا چه كار ميكني.
پسر 6 ساله پاتوق هميشگي اش ان خانه بود چون عاشق يك دختر 18 ساله شده بود كه در يكي از اتاقهاي ان خانه زندگي ميكرد.پسر بچه يك روز كه به ان خانه رفته بود و از شير لب حوض وسط حياط اب ميخورده احساس ميكند كه كسي كنارش ايستاده وقتي كه از دم پايي و شلوار ساتن براق ميگيرد و بالا ميرود صورت دختر را ميبيند بلافاصله به او ميگويد:منو توي اتاقت ميبري؟ دختر چند دقيقه در سكوت به چشمهاي پسربچه نگاه ميكند پسربچه هم در همين اثنا ميتواند چند دقيقه اي به او نگاه كند. اخرش دختر به سخن مي ايد و ميگويد: به شرط اينكه يك گوشه بشيني و حرف نزني.
از ان زمان به بعد كار پسربچه اين بوده كه ميرفته داخل اتاق انها دم در ورودي دست به سينه ساكت مينشسته و دختر بدون توجه به او زندگيش را ميكرده.حتي انقدر حضور پسر را ناديده ميگرفته كه اگر از يخچال ميوه بر ميداشته و ميخورده به پسربچه تعارف نميكرده.انگار نه انگار كه يك پسربچه دست به سينه روي زمين دم در ورودي ساكت نشسته و به او زل زده است.
پسربچه ميگويد يك روز كه رفتم باز دست به سينه دم در بشينم ديدم هيچي جز چند روزنامه كهنه توي اتاق نبود. در عالم بچگي نمي فهميدم چه اتفاقي افتاده.هر روز به اميد اينكه دوباره دختر را ببينم به اتاق كذايي ميرفتم اما ديگر هرگز او را تا الان كه 40 ساله شده ام نديدم.
برچسب:
نویسنده: اشکان موسویپور